فرصتها مثل ابرها در گذرند
خدا بقیه ماه ها رو بخیر بگذرونه
Time is money، وقت ثروت است
خدا بقیه ماه ها رو بخیر بگذرونه
Time is money، وقت ثروت است
حس اینکه یه سال دیگه از عمرم رفت
من چقدر تو این 365 روز تونستم موفق باشم؟
چقدر به برنامه هام عمل کردم؟
چقدر پس رفت داشتم و زمین خوردم؟
آیا تونستم از شکست هام درس بگیرم؟
اما همه اینها یک طرف سال جدید هم همون طرف
سال جدید یعنی بهار، یعنی زنده شدن طبیعت
مطمئنا اگه تلاش کنم من هم میتونم مثل طبیعت دوباره سرزنده و شاداب بشم
پ.ن2: ما رایت الا جمیلا
از کنار خرابه رد میشد که ناگهان صدایی از تو خرابه متوقفش کرد
چه کسی ممکن در این شب تاریک و سرد در همچین جایی باشه؟!
نزدیک رفت، دید پیر زنی نابینا و علیل، مشغول حمد و ثنای الهی بر زمین افتاده!
تعجب اش دو چندان شد! مگر نابینایی و علیلی هم شکر کردن داره؟!
از پیر زن دلیل شکر گزاری ش رو پرسید، و او گفت:
همون خدایی که سلامتی رو بهم داده بود حالا خواست ازم پسش بگیره، برای بخشیدن نعمتش یه نگاه کرد و بخشید، برای پس گرفتنش هم با یه نگاه پس گرفت. شکر گزاری من بخاطر همون یه نگاهشه که ازم درغ نکرده.
پ.ن: اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکسته لیلی
درختان سر به آسمان سپرده
پرندگان خوش رنگ و خوش صدا
ناگهان چشمش به خرسی افتاد
تا اومد به خودش بجنبه و فرار کنه با خرس چشم تو چشم شد
سریع به بالای درختی فرار کرد
خرس پایین در انتظار مرد
و مرد بالا در اضطراب
مرد رو به آسمان آبی کرد و گفت:
خدایا اگه به من کمک نمی کنی تا فرار کنم، به این خرس هم کمک نکن تا به من دست پیدا کنه
شاید که نه مطمئنا خیلی وقتا برام پیش میاد که شک میکنم!
تو خیلی از چیزها
اما همیشه یاد گرفتم که شک خیلی خوبه البته به شرطی که بتونم ازش یه پل درست کنم برای رسیدن به اونطرف شک، که یقین باشه
هر وقت که اندکی راه برام نا معلوم شد ناگهان شاهدی از غیب رسید و مثل فانوسی دریایی که نه مثل خورشیدی در وسط گرداب تشویش ساحل رو بر من طوفان زده روشن کرد
اما نجات بخش من، هر چقدر که تو راه رو روشن تر کردی و بیشتر منو به سمت خودت بردی، من بیشتر در جهل خودم فرو رفتم و بیشتر دستان گرم تو رو پس زدم
ای گرم ترین آغوش آرزویم در آغوش مهربان تو بودن است
به قول استادی گرانقدر که فرمود: این حرفا رو اونوقتی باید بزنی که نصف شب رختخواب گرم رو رها کردی و در آغوش خدا داری باهاش لاس میزنی.
یکی از وقتایی که خیلی با دیگران مشورت کردم و پای صحبت افراد مختلف نشستم اون زمانی بود که می خواستم بین حوزه و دانشگاه یکی رو انتخاب کنم، و خوشبختانه خدا هلم داد تو حوزه.
در اون ایام خیلی سوالات داشتم و ذهنم درگیر خیلی از مسائل پیش رو بود
نسبت به دانشگاه خیلی تردید نداشتم اما در مورد حوزه خیلی مردد بودم
یادمه تو سالن طبقه بالای مسجد جزایری نشسته بودیم با عده ایی از هم سن وسالای اونوقت، مدیر کانون فرهنگی و هنری سید الشهدا علیه السلام هم تو جمع ما بود و از اونجایی که حاج آقای فاطمی زاده که این سمت رو بعهده داشت تازه ملبس شده بود برای من و رفقا سوالاتی پیش اومده بود، از طرفی تقریبا همه جمع حاضر بر سر دور راهی حوزه و دانشگاه بودن، برای همین با حاج آقا شروع به صحبت کردیم و ایشون از محسنات حوزه و دید مثبت مردم نسبت به حوزویان خصوصا طلاب سادات گفتن.
من که به جایی نرسیدم اما خدا رحمت کنه حاج آقای فاطمی زاده رو
شادی روحش الفاتحة قبلها الصلوات
چه زیبا سرود: همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
خوشابحالش که: همه هست آرزویش که ببیند از تو رویی
اما من در یک تضاد گرفتارم
تضادی که من را به این می رساند: همه نیست آرزویم که ببینم از تو رویی
تضادی بین عقل و دل
عقلی که حساب گر است
و دلی که بی حساب
عقلی که نگاهش به من است
و دلی که نگاهش به اوست
عقلی که یک یک لغزشهایم را حساب میکند و آنها را به رخ می کشد
و دلی که بدون نگاه به آنها با نیم نگاهی به خان رحمت او، می بخشد
من در این تناقض مانده ام
در این راه بی پایان گم گشته ام
در این صحرای برهوت نه بی آب و علف که پر از تضاد و تناقض گیر افتاده ام
به کدام سو؟
به کدام راه؟
چه کسی سوالاتم را جواب می گوید؟
کسی هست که نوری بر این راه پر از تاریکی بتاباند؟
در همه این افکار گم شده ام
که به ناگاه همه ی راه با همه ی وسعتش و زیبای اش نمایان می شود
همه سوالات جواب داده می شوند
همه تاریکی ها نور می شوند
فقط با یک نگاه
نه با یک نگاه که با یک نیم نگاه
به حرم و ضریح و گنبدش
که نه به حرم و ضریح و گنبدش
بلکه به صاحب حرم و ضریح و گنبدش
نه با چشم سر که با چشم دل
به کدام صاحب حرم و ضریح و گنبدش؟
همو که فرمودند: زیارتش بهشت را بر زوّارش واجب می کند
همو که فرمودند: با شفاعتش، امت جدّش وارد بهشت می شوند...
خیلی چیزها تو زندگی مون هست که نمی بینیمشون
فرمود: دو نعمت هستند که مجهولند، امنیت و سلامتی.
یکی گفت: میشه چند تا پالایشگاه زد
دیگری گفت: میشه چند نفر رو فرستاد سرکار
دیگرتری گفت: میشه چندتا دختر رو جهاز داد
و...
اما بیشترین چیزی که این عدد رو برام ملموس(ملوس نه) کرد:
اگر حکومت 2500 ساله شاهنشاهی رو در نظر بگیریم مثل این میمونه که از زمان کوروش کبیر تا الان ماهی 100میلیون تومن به حساب مرحوم کوروش واریز کرده باشن.
فرمول محاسبه:
هر سال12 ماه * 2.500 سال = 30.000 ماه
30.000 ماه * ماهی 100.000.000 تومن = 3.000.000.000.000 تومن
راستی اگه شما بودین با ماهی 100 میلیون تومن چی کار میکردین؟